نه چندان امیدوارکننده

یادداشتهای فجر ۳۵

 درباره “ائو(خانه)”
بعد از مدتها تنبلی و وقت کم، “ائو(خانه)” تماشای فیلم اول اصغر یوسفی نژاد انگیزه مضاعفی برای نوشتن درباره فیلم به من داد. جدای از اینکه دیدن یک فیلم به زبان آذری و گویش تبریزی که زبان و گویش مادری من هم هست برایم تازگی داشت و شیرین و لذت بخش هم بود، خود فیلم به ویژه قصه و بازیها بیش از هر چیز دیگر من را در گیر خود کرد. ایده اولیه و گسترش قصه در فضای محدود یک خانه تنها به مدد شخصیت پردازیهای فوق العاده و بازیهای بسیار روان و گیرا شکل گرفته و کارگردانی سنجیده اثر باعث می شود تا با یک روایت غافل گیر کننده و گیرا روبرو باشیم.در خلاصه داستان فیلم آمده که : “ائو ماجرای این فیلم حول یک وصیت نامه می‌چرخد. مردی از دنیا رفته و همه دور جسد او جمع شده‌اند اما این جسد از چشم تماشاگر دور نگه داشته می‌شود. متوفی وصیت کرده که بعد از مرگ، جسد او را در اختیار دانشکده پزشکی برای استفاده علمی قرار دهند اما دخترش شدیداً مخالف است.”فیلم با یک مراسم قریب الوقوع تشییع جنازه آغاز می شود اما بر خلاف انتظار، همه قصه بر سر همین جنازه و تشییع جنازه است و با تغییر خاصی در لوکیشن و گذر زمان مواجه نیستیم. آنچه روایت اثر را جلو می برد، باز شدن لایه لایه کفن جنازه گذشته آدمهای قصه است و رسیدن به برهنگی و عریانی سیرت و ذات آنها در انتهای قصه. جزییات شخصیت “سایه” با بازی حیرت انگیز محدثه حیرت در پیش برد روایت کمک به سزایی می کند و رابطه سایه با پسر عمه اش مجید ستون اصلی فیلمی است که در یک فضای محدود بنا می شود.دوربین در همه لحظه ها روی دست است و همراه شخصیتهای اصلی که با توجه به وجود تعداد زیادی نابازیگر و چهره های کاملا ناشناخته برای تماشاگر، بار مستند گونه فیلم را زیاد می کند و در همین حال تعمد فیلمساز در پرهیز از نشان دادن جنازه و عکسهای یادگاری رو دیوار و برخی کادربندی های بسته و تصاویر بدون عمق از لحن مستندگونه اثر کم می کند و حضور و نگاه خاص راوی را یادآوری می کند که این مساله، به زعم نگارنده می توانست وجود نداشته و فیلم تا انتها با لحن روان و کمی سینمایی تر ساخته می شد و می شد که رد نگاه کارگردان را تا آخر قصه هم ندید. اگرچه شاید بتوان تعمد در پرهیز از نشان دادن جنازه را به دلیل هیچگونه پیش قضاوتی از شخصیت پدر مرده کرد تا لحن و روایت راویان قصه تا انتها بتواند تماشاگر را با خود همراه نگه دارد و دیدن چهره متوفی شاید از تاثیر حرفها و خاطرات پراکنده بازماندگان کم می کرد.ائو به طرز خنده داری در جشنواره ملی فجر در بهمن ۱۳۹۵ نامزد هیچ جایزه ای نشد اما در جشنواره بین المللی فجر در اردیبهشت ۱۳۹۶ سیمرغ زرین بهترین فیلم را گرفت اما با این همه، سهم این فیلم تاثیرگذار از اکران، پخش در گروه هنر و تجربه با سالنهای پراکنده و سانسهای محدود بود هرچند امیدوارم به جهت سابقه طولانی کارگردان در همکاری مستمر با ماهنامه فیلم تاثیری در نقد و نظرهای متعدد و سرانجام دیده شدن بیشتر فیلم کمک کند.

اقتباس از تاریخ؛ نگاهی به “ماجرای نیمروز”
دیدن “ماجرای نیمروز” و مرور جوایز تعلق گرفته و نگرفته به این فیلم شاید یکی از بهترین دلایل برای مشکوک بودن به داوری های جشنواره فیلم فجر و انتخابهای سلیقه ای است. برای مثال جوایز بهترین چهره پردازی و کارگردانی و جلوه های ویژه برازنده ترین جوایزی بودند که می شد به فهرست جوایز این اثر اضافه شود. از این مقدمه معترضه که بگذریم، “ماجرای نیمروز” برای شخص من که یکی از تم های مورد علاقه ام در تماشای فیلم، ژانر پلیسی با رگه های امنیتی است، جایگاه خیلی خوبی پیدا کرد. هم عرض با “مونیخ” استیون اسپیلبرگ و حتی عزیزتر از “روز شیطان” بهروز افخمی که شاید بهترین فیلم آن کارگردان هم به شمار بیاید چرا که بهروز افخمی آن سالها در “روز شیطان” اقتباسی از یک رمان را دستمایه روایت یک داستان اگرچه محتمل اما تخیلی کرد اما مهدویان در “ماجرای نیمروز” به قول یک دوست منتقد به قلب حادثه زده و با جسارت به سراغ داستانی از دل تاریخ معاصر ایران رفته و قصه ای پر تعلیق و واقعی را فیلم کرده که برخی آدمهایش هنوز زنده اند و می توانند درست و غلط ماجراهای فیلم را تایید و تکذیب کنند.

از نظر نگاه فیلمنامه ای، “ماجرای نیمروز” از سه عنصر اصلی روایت به خوبی بهره می برد: تعلیق، قهرمان و ضد قهرمان. برای تماشاگری که سی و پنج سال پس از وقایع روایت شده در فیلم به تماشای آنها روی پرده می نشیند، ایجاد تعلیق کاری بسیار سخت و شریک کردن تماشاگر در فضای سال ۱۳۶۰ و وادار کردن آن به فکر کردن در مورد روند وقایعی که واقعا اتفاق افتاده و سمت و سوی سیاسی و امنیتی کشور را تحت تاثیر قرار داده ، جزو کارهای نشدنی بوده که فیلمنامه نویس/ کارگردان جوان فیلم به خوبی از پس آن برآمده است. او با بهره گیری از بازی قهرمان در صحنه عمل و فرصت دادن به ضدقهرمان برای نشان دادن توان خود، توانسته تماشاگر را با خود به دل قصه ببرد. اگر فیلم به جای نشان دادن اعضای سازمان مجاهدین(منافقین) تنها به ناسزاگویی به آنها می پرداخت و نفوذ و توان آن سال آنها در نقاط حساس کشور را بیان نمی کرد، همدلی تماشاگر پیش نمی آمد و هیچ سفر قهرمانی شروع نمی شد. از منظر کارگردانی هم فیلمساز به لطف انتخاب درست لنز و کادربندی دقیق و فاصله سازی مناسب با سوژه ها توانسته نگاه بی واسطه و غیر تعصبی به قهرمان ها داشته و سعی کند بیشتر روایت کننده اتفاقها باشد و تماشاگر را در فاصله خود و سوژه به واکاوی حقیقت وادار کند. کاری که به راحتی می توانست با تصویرسازی استیلیزه و نگاه اکشن به فیلم اتفاق نیافتد. مهدویان در ساخت این فیلم راهی را رفته که اسپیلبرگ سالها قبل در “مونیخ” رفت و ماجرایی واقعی و ملتهب مانند “ماجرای نیمروز” را درست تعریف کرد.

زیر سقف دودی

“زیر سقف دودی” اثر متوسط دیگری از پوران درخشنده است. فیلم به طور مستقیم به طلاق عاطفی و درگیری و کشمکش زن و شوهری میانسال می پردازد که جز همخانه بودن رابطه دیگری با هم ندارند. گسست عاطفی میان مرد و زن با بازیهای متوسط فرهاد اصلانی و مریلا زارعی خوب تعریف شده و حس و حال زن قصه به خوبی بیان شده که البته با وجود کارگردانی خانم درخشنده این مساله دور از ذهن نیست اما فیلم در ورود به دنیای مردانه چندان موفق نیست ولی بازهم به ورطه فمینیسم نمی افتد ولی مردهای قصه، چه شوهر و پسر جوان خانواده و چه رفیق پسر در باشگاه همه آدمهایی ضعیف ترسیم شده اند. فیلمساز تلاش صادقانه ای برای بروز وضعیت بحرانی خانواده و ارائه راهکار دارد. آزیتا حاجیان در نقش دکتر مشاور خوب ظاهر شد ولی فیلم در بخشهای حضور او تلاش می کرد تا به فضای ” آتش بس” تهمینه میلانی نزدیک شود.”زیر سقف دودی” اما ضربه اساسی را از فیلمنامه خود خورده است و سرانجام شخصیتها و قصه فیلم در انتها به دم دستی ترین شکل به تصویر کشیده می شود. ظاهرا در مرحله نگارش، چندین بازنویسی توسط افراد مختلف روی فیلمنامه انجام شده اما آنچه در جشنواره بر پرده افتاد، نشان از بی دقتی یا بی اهمیت شمرده شدن برخی جزئیات و اتفاقها در روند نهایی شدن قصه دارد. در این فیلم هم با رسیدن به پرده سوم، ماجرای غیر منطقی مانند به زندان افتادن پسر به خاطر سوء استفاده کسی دیگر از سندی که به نام اوست! باعث به خود آمدن پدر می شود در حالیکه مادر، دیگر آن مادر سابق نیست و علاقه ای به بازگشت به زندگی قبلی خود ندارد. دختر جوان و مجردی که بهنوش طباطبایی نقش آن را بازی می کند، در ابتدا به نظر می رسد که به خاطر پول و ثروت پدر خانواده صیغه او شده اما در انتهای فیلم به خاطر عشقی که از مرد دریافت نمی کند او را تنها می گذارد. برای یک خانواده کارخانه دار و ثروتمند، به زندان افتادن پسر به دلیلی که گفته شد نمی تواند آنقدر بهم ریختگی ایجاد کند که مرد و زن را به هم بریزد حال آنکه آنها بدون کمترین تقلایی و هرکدام با سند یک خانه در دست برای آزاد شند پسر به دادسرا آمده اند. اما همه اینها دلیل اصلی ضعف فیلم نیست. مشکل فیلم از جایی شروع می شود که مولف تصمیم می گیرد به جای تمام کردن قصه در پایان فیلم، به سراغ پایان باز برود در حالیکه شکل فیلم و خطابه های روان شناس و روند شکل گیری و گسترش ایده مرکزی قصه در مخاطب این انتظار را ایجاد می کند که یک پایان مشخص و یک فرجام احتمالی برای شخصیتها متصور شود اما فیلم “زیر سقف دودی” شهر تهران و با رها کردن شخصیت اصلی فیلم به پایان می رسد.

یک روز بخصوص

همایون اسعدیان از فیلمسازان شاخص سینمای ماست که برای ساخت فیلم دغدغه دارد. او در اکثر مواقع سراغ موضوعاتی می رود که به راحتی توسط اکثر فیلمسازان و کارگردانها به دلیل ناتوانی در جذب مخاطب کنار گذاشته می شود. “بوسیدن روی ماه” و “طلا و مس” هم از این دسته هستند. امسال او در “یک روز بخصوص” و با بهره گیری از مصطفی زمانی، محسن کیایی و پریناز ایزدیار، به سراغ سوژه ای رفته که به خودی خود چندان گیشه پسند نیست. دلالی و دست بردن در سلامت مردم و سوء استفاده از شرایط تحریم در شکل گرفتن ظلم سازمان دهی شده به طبقه فقیر در “یک روز بخصوص” با ماجرای پیوند قلب پیوند خورده و تماشاگر خود را با فیلمی روبرو می بیند که حرف او را می زند. فیلم شروع خوب و درگیرانه ای دارد و به راحتی مشکل خواهر یک روزنامه نگار شجاع و آرمان گرا به دغدغه مخاطب بدل می شود. پرده دوم فیلم نیز به درستی جلو می رود اما رسیدن آن به پرده سوم با مشکل روبروست و این مشکل تا انتهای فیلم ادامه دارد. همه مشکل فیلم در این است که فیلمنامه نویس و فیلمساز به قول و قرار خود با مخاطب پایبند نیستند. تکلیف مشکل قلبی خواهر حل نمی شود و حتی از آن مهم تر، تکلیف عمل پیوندی که قرار است در آن روز بخصوص اتفاق بیافتد هم مشخص نمی شود. پیوند زدن ماجرای عمل پیوند با گزارش جنجالی چاپ شده در روزنامه که صدای “آن بالایی ها” راهم در آورده ضعیف است.
اگر یک دلال اقتصادی که داروی تقلبی وارد کشور می کرده با “اسناد و مدارک” چاپ شده توسط یک روزنامه تهدید شود، در عالم واقع چه می کند؟ چقدر احتمال دارد که چک دویست میلیونی برای حل مشکل نویسنده آن مطلب بدهد تا دست از چاپ شدن بخش دوم گزارشش بردارد؟ این که اسعدیان جسارت ورود به نقدی دیگر از جامعه پزشکی و سیستم درمان کشور شود و به رشوه دهی هایی اشاره می کند که اولویت تشخیص انجام عمل پیوند قلب را نیز جا به جا می کند، شایسته تقدیر است و احتمالا صدای خیلی ها را هم در خواهد آورد اما به صرف چنین سوژه ای یک فیلم سینمایی شکل نمی گیرد. به رغم وجود ضعف در پرده سوم فیلم، “یک روز بخصوص” فیلمی از همایون اسعدیان است که بازیها و طراحی صحنه و کارگردانی خوبی دارد ولی ای کاش به جزئیات و منطق قصه توجه بیشتری داشت. حذف شخصیت مادر که در بخشی از فیلم هم حضور دارد، آن هم به دلیل شکستگی پا و عدم حضور بقیه بستگان درجه اول دختر بیمار و در جریان قرار نگرفتن آنها در مورد عمل پیوند فوری قلب و کمک نکردن آنها در تامین هزینه رشوه برای نوبت پیوند، نشان از کم دقتی اسعدیان در مرحله نگارش فیلمنامه است.

بدون تاریخ، بدون امضا
خیالم راحت شد. حالا دیگر هر فیلم دیگری از جشنواره امسال را نبینم، دیدن “بدون تاریخ، بدون امضا” خودش دنیایی می ارزد. به غیر از فیلمنامه، بازیها و کارگردانی خوب و ستودنی، آنچه دومین اثر وحید جلیلوند پس از کار موفق “چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت” را شاخص می کند، منظری است که مخاطبان خود را به دیدن دنیا از آن دعوت می کند. در “بدون تاریخ، بدون امضا”، قهرمان داستان جز خودش هیچ مانعی در سر راه خویش ندارد. آنچه باعث می شود دکتر کاوه، پزشک سختگیر و جدی پزشکی قانونی، یقه خود را بگیرد، نه زندگی به خاک سیاه نشسته پدر جوان و پسر از دست داده است و نه وجدان کاری. شبها که بالای سر مادر بیمار و از دنیا جداشده و بی حرکت خود می نشیند و در سکوت، عاقبت مادر را به خود نزدیک می بیند، شاید نزدیکترین دلیل برای به پای خود پیچیدن و خود را به چالش کشیدن باشد.هرکدام از ما مخاطبان فیلم اگر خود را در موقعیت خاصی که دکتر کاوه در آن گرفتار آمده بگذاریم، واقعا چه می کنیم؟ “بدون تاریخ، بدون امضا” از این نظر اثر شاخصی است که سوال ایجاد می کند و در دل خود یک قهرمان تطهیر شده دارد. این را شاید بتوان وجه تفاوت فیلم با بسیاری از تولیدات سینمایی سالهای اخیر سینمای ایران دانست. فیلم یک قلاب خیلی خوب دارد. تصادف ابتدای فیلم به واقع تصادفی نیست. دومینویی است که دکتر و بقیه با بی دقتی و خودخواهی یک راننده دیگر در آن گرفتار می شوند؛ ماشین دکتر به موتورسیکلت کوبیده می شود و این تصادف تا انتها همراه ما و شخصیتهای فیلم باقی می ماند. در ادامه و با شکل گرفتن پرده اول، مخاطب خود را در دل پرده دوم، اسیر تردیدی می بیند که یقه دکتر کاوه را گرفته و تا پرده سوم می کشاند. دومینوی حوادث دکتر را به راه نجات از بحران خودخواسته می رساند و مخاطب را با سوال ازلی ابدی خود تنها می گذارد. آیا مرزهای انسانیت را وجدان تعریف می کند یا انسان بودن با وجدان تعریف می شود؟
اخلاق مهمترین دغدغه فیلمسازان اجتماعی سینمای ایران مانند اصغر فرهادی است و نگاه به مقوله انسانیت در دایره اخلاق تعریف می شود. کار مهم جلیلوند کارگردان، گذراندن بحثی به شدت اخلاقی از دل یک قصه پر کشش و دراماتیک است و همین مساله شاید مهمترین نقطه قوت فیلم باشد که هرچه می خواهد را با زبان سینما بیان می کند و شعار نمی دهد.
از منظر بازیگری نیز “بدون تاریخ، بدون امضا” به طور قطع فیلم شاخصی از جشنواره امسال است. به جز بازیهای به یادماندنی نوید محمدزاده و امیر آقایی، باید به بازی خوب و تاثیرگذار زکیه بهبهانی هم اشاره کرد که به احتمال زیاد در آینده از او بیشتر خواهیم شنید.

خفگی

فریدون جیرانی در فاجعه ای به نام “خفگی”، یاد و خاطره “قرمز” و “شام آخر” را در ذهن تماشاگران آثارش از این باب زنده می کند که چه بر سر یک فیلمساز آشنا به قواعد و جنس و ژانر می آید که حتی از پس یک تقلید از سبک و ساختار شناخته شده در سینمای کلاسیک هم بر نمی آید. آیا بحث همه خطاهای فاحش منطقی در فیلمنامه تا بازی ها و طراحی صحنه و لباس به رسیدن فیلمسازان سن و سال دار به دوران بازنشستگی بر می گردد یا واقعا قضیه چیز دیگری است؟طراحی صحنه و لباس نامتناسب تیمارستان با جهان رئالی که فیلمساز با حضور موبایل و اخبار تلویزیون می سازد در همان ابتدا زنگ خطر را برای فیلم به صدا در می آورد. شغل کاراکتر زن نقش اول فیلم، با بازی الناز شاکردوست، سوپروایزر یک بیمارستان روانی است که به جز او و دو پرستار و یک دکتر و سه مریض ساکت و ثابت، کسی در آن نیست. اما وضع زندگی زن بی شباهت به کسی است که در جامعه امروز چنین شغلی دارد و در واقع بیشتر به زندگی یک زن دستفروش در حومه شهر شبیه است. فیلمبرداری سیاه و سفید قرار است به “خفگی” فضا کمک کند اما کمکی به این مساله نمی کند. “خفگی” پر است از دیالوگها و رخدادهایی که منطق روایی صحیحی پشت سرشان نیست. البته اگر موبایل و تلگرام و فضای امروز را می شد از فیلم حذف کرد، شاید باورپذیری فضا و صحنه ها و شرایط آدمها بسیار راحت تر بود و فیلم به یک شبه کمدی پوچ تبدیل نمی شد.”خفگی” قرار بوده در ژانر جنایی ساخته شود و حس وحشت به تماشاگر منتقل شود اما حس “خفگی” ناشی از تحمل دو ساعت فیلمی که نه می تواند بترساند و نه هیچ حس دیگری در مخاطب ایجاد کند، تنها ماحصل فیلم است. اصلا چه اشکالی دارد که فیلمسازان محترم سینمای ایران، دست از ابداع در ژانر و لحن و ساختار بردارند؟ چه فیلمساز جوان و چه با تجربه و موسفید کرده، دست در دست هم با جابجا کردن ستونهای اصول و قواعد و فرمولهای مشخص سینمایی، جز از دست دادن گیشه و ضعیف کردن سینمای ایران نتیجه ای نخواهند گرفت حتی وقتی نوید محمدزاده در فیلم بازی کرده و موسیقی را کارن همایونفر ساخته باشد، اگر خانه از پای بست منطق روایی فیلمنامه ویران باشد، محصول نهایی نوعی از “خفگی” خواهد بود.

اسرافیل
خطری که فیلمسازان جوان را در پیمون ره صدساله در یک شب و با یک فیلم تهدید می کند، بیرون نیامدن از جوی است که در آن، فیلمساز خود را به خاطر تحسین و تشویقهای اولین اثر، زیر فشار و انتظاری قرار می دهد که ممکن است به افتادن در ورطه تکرار بیانجامد. اگر تشویقها و انتظارها در حد و اندازه سابقه و تجربه هر فیلمساز بالا برود، کار فیلمساز راحت تر است. به ویژه در سینمای ایران که تعداد فیلمهای ساخته شده با هدف فتح گیشه و مخاطب اندک بوده و اکثر فیلمسازان علاقه مند به تجربه مولف گونه دارند. قصه “اسرافیل” ساخته دوم آیدا پناهنده بعد از فیلم خوب “ناهید” از همین جنس است. فیلمساز در دومین تجربه خود، سرگردان میان قصه گویی سرراست و مدرن معلق می ماند. قصه دو پاره فیلم درباره زنهایی است که بار هستی را در جهان فیلم به دوش می کشند. قصه پر غصه ماهی با بازی هدیه تهرانی در میانه فیلم به قصه سارا با بازی هدی زین العابدین گره می خورد و فیلمساز با رها کردن ماهی به دنبال سارا، تماشاگر را از روستایی در سوادکوه به قلب تهران می برد. جایی که سارا با مادر شوریده حال خود با بازی متمایز مریلا زارعی و برادرش زندگی تلخ خود را با نگاهی به آینده نه چندان روشن ادامه می دهند. شمایل مردانه فیلم را بهروز با بازی پژمان بازغی که بیست سال قبل نامزد ماهی بوده و حالا نامزد سارا است ، دایی عباس، دایی ماهی با بازی علی عمرانی و برادر سارا به تصویر می کشند. مردهایی که یک جور نامردی و ترس و خشونت را به خوبی در کاراکترشان می توان دنبال کرد و به زنهای فیلم برای همه دردها و سختی هایی که تحمل می کنند، حق داد.پناهنده اگرچه به لحاظ آنچه از منظر کارگردانی بررسی می شود، یعنی میزانسن و بازیها کار خوبی را ارائه داده اما به نظر می رسد که نخواسته یا نتوانسته ازحضور هایده صفی یاری به عنوان تدوینگر فیلم به خوبی بهره ببرد. اگر فیلمی که در جشنواره نمایش داده شده، طبق فیلمنامه باشد، باید دید که چرا صفی یاری به ریتم کند فیلم و حجم زیادی از پلانهای کم اثر و طولانی کننده فیلم رضایت داده است و اگر پافشاری فیلمساز باعث این مساله شده باشد، باید منتظر بود و دید که برای نسخه اکران عمومی آیا نسخه کوتاهتر و قابل تحمل تری ارائه می شود یا خیر.”اسرافیل” حداقل ۲۰ دقیقه پلان اضافه دارد و تاکید موکد فیلمساز بر شیرفهم کردن مخاطبی که قرار است در نیم ساعت اول فیلم به سختی از ماجرایی که بر ماهی رفته اطلاع پیدا کند، آن تعبیر خواب انتهایی و اشاره مستقیم به فرشته اسرافیل، با آنکه در نقاشی داخل بشقاب عتیقه هم تصویر آن دیده شده، این مساله را در ذهن متبادر می کند که پناهنده هنوز به درک درستی از مخاطب اثر خوب، چه عام و چه احتمالا جشنواره ای خارج از کشور ندارد و به همین خاطر به تکرار و تاکید در طول فیلم می افتد.آنچه فیلمساز را مولف می کند، نه خواسته و اراده او در بدل شدن به فیلمساز مولف، بلکه جوهره و توان و تجربه اوست. “اسرافیل” اگرچه در مجموع نمره قبولی را به عنوان یک فیلم داستان گو و سینمایی می گیرد، اما در مخاطبی که دنبال زبان و نگاه خاص در سینما است ایجاد بحث و صحبت نمی کند. درد و مشکل امثال ماهی و سارا بارها در فیلمهای دیگر گفته شده و فیلمساز جوان ما در مسیر اثر قبلی خود درجا زده است.

ایتالیا ایتالیا

“ایتالیا ایتالیا” فیلم اول کاوه صباغ زاده در اولین برخورد سه عنصر دافعه خیلی خوب دارد؛ اول مهدی صباغ زاده که از “خانه خلوت” به بعد فیلم خوبی در کارنامه اش نیست، دوم حامد کمیلی که در کارنامه اش فیلم و بازی خوب دندان گیری دیده نمی شود و سوم نام فیلم که تنه به آن سریال قبل انقلابی می زند که شاید به مذاق همه خوش نیاید. اما فیلم در همان دقایق اول بیننده را به یک تجدید نظر دعوت می کند. فیلمساز اگرچه با ترس و لرز، اما بالاخره جسارت در یک بیان روایی نه چندان معمول را با استفاده از ظرفیت فضای فانتزی شخصیت اصلی اش نشان می دهد. بازی کمیلی و چهره و صورت بی حالتش مناسب شخصیتی است که بازی می کند و کارگردان سعی می کند با روایتی مبتنی بر روایت شخص اول و گفتار متن های وی، دنیای ذهنی او را در تقابل با برفا(با بازی تاثیر گذار سارا بهرامی) به بیننده بشناساند. فیلم تماشاگر را خیلی آرام به میان رابطه دختر و پسری جوان می برد و از فضای خوش آشنایی تا روزگار دوری و به نوعی طلاق عاطفی آن دو را به آرامی و با طمانینه باز می کند. کار به اعترافات شبانه آنها در تاریکی می رسد و این مساله در چند شب و مثل یک بازی تکرار می شود. نوسان شخصیت زن در مقابل سکون و رخوت مرد، درون مایه کشمکش بخش میانی فیلم است و این کشمکش به برخوردهای تند اولیه زن تا شریک شدنش در بازی اعتراف و سپس به ضربه های عاطفی زن و شوهر به هم و جدا از هم خوابیدن مکرر آنها از هم ختم می شود. نقطه اوج این گسست روز افزون، در نکته ای است که مرد به زن می گوید و در واقع آخرین برگی است که از دل بازی اعتراف برای زن رو می کند تا او را در خانه نگه دارد.بدیهی است که برخی سکانسها و پرداخت ها با هدف فتح گیشه ساخته شده است. فیلم ظرفیت تبدیل شدن به یک فیلم اولی را دارد که از گیشه هم موفق بیرون می آید. البته برای اکران عمومی حتما به یک تجدید نظر اساسی در تدوین و کوتاه کردن زمان فیلم نیاز دارد اما با این همه کاوه صباغ زاده نشان داد که می تواند با کار بیشتر به خصوص بر روی فیلمنامه، از پس ساخت یک فیلم استاندارد بر بیاید.

Leave A Comment

Email
WhatsApp
WhatsApp
Email