ناگهان سینما
یادداشتهای فجر ۳۷
جشنواره یا جشن واره، مساله این نیست؟
جشنواره های جهانی و غیر جهانی ریز و درشتی فیلم در سراسر دنیا وجود دارد و بسته به کشور و برگزار کنندگان آن، با رویکردها و شمایل مشابهی برگزار می شوند. در میان همه این جشنواره های سینمایی، جشنواره فیلم فجر را می توان منحصر به فرد دانست. جشنواره ای با سی و هفت دوره برگزاری که سالها به طور نمادین کلمه بین المللی را یدک می کشید و حالا مدتی است آن بخشش را بریده و به صورت کاملا تقلید گونه، به شکل و شمایل جشنواره های فیلم استاندارد و واقعی برگزار می کنند. بخش غیر بین المللی یا همان ایرانی اش، به مثابه یک رویداد هنری، فرهنگی، ترویجی و تفریحی و بیشتر به مثابه یک جشن واره برگزار می شود. با گسترش فضای دیجیتال، به اقصی نقاط کشور تعمیم داده شده و یک جشنواره فیلم سراسر کشوری است و در اکثر مراکز استانها، همزمان با انبوهی از سینماهای تهران با بلیت فروشی و سهمیه پراکنی به ارگان ها و اشخاص و صنوف و غیره برگزار می شود. بدون هیچ محدودیت سنی برای تماشای فیلم ها. به ویژه بلیت های توزیع شده به صنوف و سازمانهای دولتی و غیره که همچون یک سهم یارانه ای ، رانتی ، تشویقی و هر شکل دلپذیر و رایگان دیگر به افرادی که بیش از نیمی از آنها فقط به خاطر “مفت بودن” بلیت راه خانه را به سینما کج کرده اند. این وجه کارناوال گونه و دورهمی فیلم دیدن جشنواره ای را فقط در جشنواره فیلم فجر می شود دید. هرچه استقبال و ازدحام جلوی سینماهای نمایش دهنده بیشتر، یعنی مدیران مربوطه صد لایک برای خود به ارمغان آورده و ایام جشن های دهه فجر را پر شورتر ساخته اند. هیچ کس هم نمی خواهد باور کند که این نوع جشنواره برگزار کردن یعنی جفا به دهه فجر و هنر سینما با هم. اختصاص یک سینما برای اهالی رسانه، که می شود حسابی درباره ماهیت، سواد، علت حضور و تخصص و تجربه خیل عظیمی از این عزیزان صحبت کرد به کنار، اختصاص یک سینما برای هنرمندان، بخوانید علاقه مندان به سلبریتی و چهره شدن و تافته جدابافته کردن آنها از مثلا افراد شاغل در سایر صنوف به چشم نیامدنی خانه سینما، باز هم دلیل دیگری بر مشکل دار بودن اساس تفکر برگزارکنندگان جشنواره فجر در همه دوره ها، از گذشته تا به حال است. درباره فرمت کج و ناقص جشنواره فیلم فجر سالهاست که نوشته اند و باز هم خواهند نوشت و ظاهرا برگزارکنندگان، آن می دانند که بقیه نمی دانند.
شکاف طبقاتی
فیلمهای سی و هفتمین دوره جشنواره فیلم فجر کاملا از بعد ساخت و تولید می تواند به راحتی به سه طبقه کاملا متفاوت تفکیک شود. فیلمهای فربه و پر هزینه ای که از قضا و برخلاف اسلاف خودشان در دهه های قبل، با کیفیت و جذاب ساخته شده اند. از این میان “شبی که ماه کامل شد”، “ماجرای نیم روز :رد خون” و “غلامرضا تختی” در یک گروه قرار می گیرند. فیلمهایی که آنقدر به چشم آمده اند که بیشترین نامزدی و دریافت جوایز را هم به خود اختصاص داده اند. طبقه بعدی شامل فیلم های متوسط به لحاظ هزینه و تولید حرفه است که شامل اغلب فیلمهای خوب و متوسط جشنواره است و طبقه آخر شامل چند فیلم از جمله “حمال طلا” و “ناگهان درخت” است که با هزینه های کمتر از متوسط تولید ساخته شده و سهمشان از جوایز هم انگار متناسب با هزینه تولیدشان است. این شکاف طبقاتی در دل خود یک آفت بزرگ دارد و آن اینکه در این وانفسای اقتصاد وابسته سینمای کشور، اندک بودجه فیلمسازی سالهای بعد هم به احتمال فراوان به فیلم های پرهزینه تر تمایل پیدا خواهد کرد و این یعنی خطر حذف طبقه های پایین تر و این علیرغم شعارهای مرسوم دولتی، یعنی تسلط سرمایه و سرمایه داری، هرچند دولتی بر پیکره هنر سینما و وابستگی بیشتر هنر به سیاست و سوق دادن فیلم های کم هزینه تر به شکل و قیافه فیلم های گروه “هنر و تجربه”. یعنی حذف تدریجی برخی از هنرمندان از ساحت سینما و دیده شدن توسط تماشاگر.
سینمای اجتماعی، یک گام به جلو
در جشنواره سی و هفتم شاهد فیلمهای مهمی در زمینه سینمای اجتماعی هستیم. “غلامرضا تختی”، “طلا”، “متری شش و نیم”، “حمال طلا” و حتی “سال دوم دانشکده من” از ابعاد مختلف اجتماعی قابل نقد و بررسی هستند. سلیقه نگارنده “غلامرضا تختی” را به دلایل مختلف از جمله مقطع زمانی فیلم و مضمون و زیر متن آن اثری بسیار مهم و بدون تاریخ مصرف می داند که در بهترین زمان ممکن و با نگاهی کاملا درست ساخته شده و توانسته با گذر از مرزهای تکنیک، سینمایی بسازد که بشود به راحتی و بدون دغدغه درباره مشکلات فیلمنامه ای یا محدودیت های فنی و غیره که معمولا مانع از ورود به لایه های فرا داستانی آثار سینمایی می شود، از حرف و نگاه فیلمساز به یک قهرمان ملی صحبت کرد و نقدی بر اجتماع پیرامون آن قهرمان داشت. “غلامرضا تختی” به این دلیل در سینمای ما ماندگار خواهد شد که توانست به درون یک اسطوره اجتماعی نفوذ کند. کاری که حاتمی شاید فرصتش را نیافت و افخمی نخواست انجام بدهد. جز این فیلم خاص، پرویز شهبازی در “طلا” بدون هیچ قضاوتی یک قصه دقیق، استاندارد و بدون جبهه گیری از احوالات امروز جوان های کشورش ساخته و بدون آنکه روی هیچ کدام از شخصیتهای قصه به طور کامل تمرکز کند، تماشاگر را با آینه ای که از جامعه شهری امروز ساخته تنها می گذارد. قصه “حمال طلا”ی تورج اصلانی کمی رو تر از “طلا” است و ای کاش بازیگر نقش اول آن به اندازه بقیه وجوه فیلم بود و بازی متوسط اش توی ذوق نمی زد. با این حال حرف حساب و تلخ اصلانی از قشر بسیار ضعیف و پر جمعیت جامعه امروز جوری نیست که به مذاق نگاه نقد ناپذیران خوش بیاید.
فاخرها یا فخر فروش ها
یکی از داوران امسال نامش یادآور آثار به اصطلاح فاخر و پر هزینه و صدالبته بدون مخاطب و ناماندگار سینمای ایران بود اما به فیلمهایی جایزه داد که در مقابل هزینه های بالایی که صرف تولیدشان شده، لااقل کم فروشی نکرده و از حالا در میان مخاطبان سینمای ایران برای خود طرفدار دارند و این یعنی مسیر به اصطلاح فرنگی اش، “بیگ پروداکشن” در سینمای ایران دارد کم کم جا می افتد و البته که نباید این نوع فیلمسازی راه نفس بقیه سینمای ایران را ببندد و همه فکر کنند که برای ساخت فیلم خوب، حتما و الزاما باید پول خرج کرد و یا فیلمسازی وابسته به سفارش و رانت را تجربه کرد. به هر صورت بودجه نهادهای خاص که برای اهداف خود هزینه های فیلمسازی را متقبل می شوند محدود به یک فیلم در سال می شود نه بیشتر. کاش بشود فیلمسازانی مانند محمدحسین مهدویان هم فیلمسازی بدون وابستگی و غیر سفارشی را برای یک بار هم که شده تجربه کنند.
حسن و عیب
جشنواره سی و هفتم پر است از تقابل و تضاد و تشابه. می شود به راحتی و با دیدن برخی آثار فاتحه آینده برخی از فیلمسازان را خواند و برای برخی دیگر آرزوی تداوم و ارتقای کیفی داشت. شاید سالهای قبل، برخی فیلمها و فیلمسازان آنها در شرایطی کنار دیگر فیلمهای جشنواره می ایستادند که به خاطر هم قد و قواره بودن، عیب آنها خوب دیده نمی شد و حتی داوری ها هم تحت تاثیر این هم قد و قواره بودن نمی توانست به خوبی رای به بازنده بودن صاحبان آن آثار دهد. اما جشنواره امسال این حسن را دارد که فاصله کیفی برخی فیلمها با برخی دیگر جوری هست که بشود روی آن فیلمهای کوتاه و بدقواره متمرکز شد و کارنامه سازندگان آنها را بدون تعارفات و رودربایستی ها بالا و پایین کرد. به عنوان نمونه اگر امسال “مردی بدون سایه” حتی منتقدان جوان و کم تجربه را متوجه کیفیت کم آنها می کند، قضیه اش با “تیغ و ترمه” فرق می کند که فیلمسازش معلوم است پا به سن گذاشته و دیگر توان قبل را ندارد اما علیرضا رئیسیان به جز فیلم “سفر” که تحت تاثیر نگاه کیارستمی ساخت، بقیه فیلم هایش به ویژه “سفر به هاوانا” و “دوران عاشقی” نشان از فیلمسازی داشت که حرف حساب و نگاه مشخصی به اجتماع خود ندارد و فیلم به فیلم هم با توجه به عدم نقد شدن اساسی و همچنین نقد ناپذیری فیلمساز، به “مردی بدون سایه” رسید که ای کاش نمی رسید. قضیه سایه پدر بر پسر و تداوم فیلم سازی بد و ضعیف مسعود کیمیایی در “معکوس” کشی پسرش نیز حاکی از دیده شدن عیب ها در کنار حسن دیگران است.
امید به آینده؟
برای نگارنده، پختگی بهرام توکلی و گروه تولید در “غلامرضا تختی” به اندازه خلاقیت نیما جاویدی در “سرخپوست” و بازگشت خوب صدرعاملی و شهبازی در “سال دوم دانشکده من” و “طلا” و جسارت تورج اصلانی در “حمال طلا” و صفی یزدانیان در “ناگهان درخت” به یک اندازه امیدوارم کرد که سالهای بعد می توان از سینمای با کیفیت تر و درخشان تری لذت برد. می شود امید داشت روزی برسد که شورای تصویب فیلمنامه ها کارشان بررسی گیر و گرفت های طرح ها و فیلمنامه ها باشد و نه بالا و پایین کردن محتوای آنها و تطابق آنها با موازین و آرمان ها، در وهله اول بحث کیفی را مد نظر قرار دهند و جلوی ضرر را همان اول کار بگیرند تا فیلمنامه های بی کیفیت و بی سر و ته اصلا پروانه ساخت نگیرند.
پاشنه و در-نگاهی به چیدمان هیئت داوری
هیئت داوران سی و ششمین دوره جشنواره فیلم فجر عبارت بود از بهرام بدخشانی، کمال تبریزی، رسول صدرعاملی، محمدرضا فروتن، فرشته طائرپور، خسرو دهقان، و حسن خجسته. یعنی یک مدیر فیلم برداری، دو کارگردان، یک بازیگر، یک تهیه کننده زن، یک منتقد و یک مدیر دولتی. حالا نگاه کنید به ترکیب امسال که عبارت است از محمود کلاری، محمدعلی باشه آهنگر، محمد بزرگنیا، پوران درخشنده، ریما رامینفر، مهرزاد دانش و محمد احسانی یعنی باز هم یک مدیر فیلمبرداری، دو کارگردان، این بار یک کارگردان-تهیه کننده زن، یک بازیگر این بار زن، یک منتقد و در آخر باز هم یک مدیر سینمایی دولتی.
سوابق همه این هیئت داوری همچون دوره های قبلی بر همگان مشخص است و نیاز به توضیح نیست اما تشابه در ترکیب تخصص ها نشان از رضایت دبیر جشنواره از ترکیب هیئت داوری سال گذشته دارد. با توجه به اینکه جشنواره فجر خود را ملزم می داند که در طول همه ادوار برگزاری به همه رشته های فنی جایزه بدهد، علت انتخاب سه کارگردان و به روایتی چهار کرگردان، اگر محمود کلاری را با دو فیلمی که ساخته به عنوان یک کارگردان هم به جا بیاوریم اشتباه نکرده ایم، و عدم حضور تخصص های مستقلی مانند فیلم نامه نویس ، طراح صحنه، یک متخصص جلوه های ویژه، مدیر صدا، طراح گریم یا طراح صحنه و لباس چه توجیه فنی برای بررسی و جایزه دادن تخصصی دارد؟ در ضمن بخشهایی مانند جلوه های ویژه یا فیلمنامه نویسی به دلایل کاملا مشخصی نیاز به بررسی های فرامتنی دارند. یعنی صرف نظر از مشاهده فیلم، می شود متن فیلمنامه یا تصاویر پیش و پس از اعمال جلوه های ویژه رایانه ای را برای تشخیص کیفیت کار انجام شده که شایسته یک سیمرغ مستقل را داشته باشد مورد بررسی قرار داد. چون موارد متعددی از تخصیص جوایز در چنین رشته هایی به فیلم های کاملا ناشایسته وجود دارد که چنانچه در ترکیب هیئت داوران یکی از افراد هم صنف و مرتبط تر وجود داشت، جایزه به فیلمی با شایستگی بیشتر می رسید. یک نمونه اش فیلم «آباجان» بود که نامزد جایزه جلوه های ویژه بود اما فیلم «ویلایی ها» آن را گرفت. در حالیکه در ویدیوی منتشر شده از فیلم آباجان، کیفیت و حجم جلوه های ویژه رایانه ای و ظرافتهای به کار رفته در آن فیلم نشان از شایستگی های فراوان آن فیلم داشت و در عوض، ویلایی ها به خاطر چند انفجار و جلوه ویژه میدانی سیمرغ گرفت.
احترام به رای داوران را همه اصحاب رسانه همیشه بر خود فرض می دانند اما وقتی در همیشه بر یک پاشنه می چرخد، نمی شود نسبت به داوری های ناقص گلایه مند بود و انتظار تغییر داشت؟